قرنی که در تخیلِ خود آفریدهام
قرن حواسهای رباطی که واقفند
بر بودههای هوش و حواسِ پریدهام
شاید که ذهنِ نیمهی گمگشتهی من است ـ
تازهترین رباط که امشب خریدهام
مبهوت ماندهام که همین چند لحظه پیش
در لحن او صدای خودم را شنیدهام
حتا هنوز روی لبم داغ بسته است
طعمی که از کنایهی تلخش چشیدهام:
ـ درک من و تو درک دو همروزگار نیست
من نیز بارها به توهّم تنیدهام
وقتی که روبروی زنی ایستادهام
وقتی به فهم دیگری از او رسیدهام
اما منِ رباط که حافظ نخواندهام
برگی هم از طبیعتِ نیما نچیدهام
راهی که سالهاست در آن پرسه میزنی
هم بیزمانتر از تو به آنی دویدهام
هم یافتم تفاوت ما ریشهایتر است
تو تنسپردهای و من از تنبریدهام
دریافتم که عشق، همان درکِ مولویست ـ
از نی، که خونِ هفت رگش را چکیدهام
دریافتم که شعر، مسیحای دیگریست
من نیز مثلِ تو، به صلیبش کشیدهام
اردیبهشت88
1
